اعتراض

اینجا هر چیزی آزاده.. از اعتراض تا ..

اعتراض

اینجا هر چیزی آزاده.. از اعتراض تا ..

نمی خوام باور کنم، و نمی خوام قبول کنم و همچنان فکر حساب گرم دنبال دلیل تراشی ست برای توجیح آنچه که شد و هنوز رهایم نمی کند. می خوام قبول نکنم و با خودم فکر می کنم که این ترکیبی از دو حس بوده که اینچنین حس کردم،اینچنین سرد شده بودم و تو داغ...
ذهنم دلیل می تراشید برای طعمی که بر من رسید... می خواهم نپذیرم.. می ترسم ازتکان هایی که در راه است،تو هم همینطور... می ترسیم از لرزه هایی که آخر می برند و ناتمام، تماممان می کنند..
نمی خواهم بپذیرد فکر حساب گرمان!

احساس می کنم بیشتر از اینکه قالب باشم، شدم مایع توی قالب..
حس بدیم نیست!

خاطرات

دم عیده..می دونی احساس می کنم باید همه چیز رو یه تکونی داد..ولی چیکار کنم وقتی با خوندن حتا یه جمله از روزای قدیمی..یاد اون تویی که هنوز زنده بود..یاد همه ترس ها.. دوری کردن ها.. نور ها.. چطوری تکون بدم خاطراتی که با یه یاد دوباره تازه ی تازه می شن؟
چیکار کنم با روزگاری که ازش پشیمونم؟

این فقط نظر منه..

احتمالن این بلاگ رو نمی خونی..
یا این حال می نویسم تا بدونم که یه جا داد زدم حرفمو.. :
خیلی بهتره که به جای جمله ی "اینم می گذره"
بگی "من پای اشتباهم وایسادم"
خودتم که می دونی من آدم مغروریم..تو هم که اینطوری.. پای اشتباهت وایسا..

یه سوالی برام پیش اومده

یه سوالی دارم،
عادت کردن به چیزای خوب هم، بده؟

راهی پر از قرمز روشن

هیچ وقت شروع نوشتن برام اینقدر سخت نبوده..
نمی دونم از کجا شروع کنم..
فقط چند دقیقه گذشته.. نمی خوام این حس این گرمی ازم دور بشه..ولی سرمای هوا این گرما رو با خودش می بره.. نمی دونم چیکار کنم..حضورت... و حالا دنبال این گرمی می گردم.. لابلای شاخه ها،برگ ها و خیابون ها و شاید ایستادن توی اتوبوس..سرم رو گذاشته ام روی شونه ام و میون این جیغ ها دنبال تو می گردم..احساسی که هیچ جا پیدا نمی کنم.. کاش انتظار،...
واقعیتیه که این انتظار رو می پرستم..برای بودن با هم..
می ایستیم!راهی پر از گل های قرمز روشن،روی زمینی سیاه و دوست دارم ساعت ها اونجا بایستیم و باید بریم..

دیگه ...

دیگه چهرم احساسم رو نشون نمیده..وقتی تو نگام تشکر باید باشه یه جور تعارف مردنی زنده میشه..وقتی می خوام با یه صدای محکم پشت یکی وایسم..ته ته گلوم ته صدام یه چیزی میلرزه..حتا وقتی می خوام چیزیرو تایید کنم..انگار گردنم خوب حرکت نمی کنه..می خوام رد کنم می خوام بگم هستم..میخوام نباشم..و وقتی می خوام بترسم،یه خودخواهی توی لرزشم هست..


PLZ nazar beDn,ehtyaj be ye barreC daram..

آروم آروم..خیلی یواشکی..بدون اینکه کسی متوجه بشه..خستگیی میفته رو چهره ام..

خسته تر از داد زدنم..خسته تر از حرف زدنم..خسته ی خسته..معتاد بدون مواد..وقتی یک کم احساس بهم می رسه یه لبخند می زنم و بعد تموم می شه..کاش یک کم امید بود..باز مث قدیما خودم رو بغل می کنم که تنها نباشم..می شینم یه گوشه و غرق فکرایی می شم که نیستند..

 

آره..احتمالا خراب کردم..احتمالا خراب شد..

خب!حالا که خراب شده..چیکار می تونم بکنم؟! یه سوال بهتر!اصلا ارزشی داره؟خب!آره یه بخشیش ارزش داشت اون بخشم من خراب نکردم..کس دیگه ای خراب کرده و داره روز به روز خراب ترش می کنه..اه حالم به هم می خوره..بلاگ!مردم!هر کسی که این بلاگ رو می خونه..ببخشید!از این همه ... معذرت می خوام..

 

سعی کردم تنها بمونم..حتا خدارو بگذارم لب تاقچه یک کم خاک بخوره..ببینه تنهایی چه  حالی داره..کمک نگیرم٬اما نمی دونم چی شد..هیچ چیز نشد!اما یه سوراخای سیاهی توی روحم ظاهر شد٬خوب خوب می شناسمشون..

 

خیلی خسته ام..نمی دونم نمی دونم!باید امیدوار بمونم..شاید اتفاقی افتاد!دارم داد می زنم کمک!داد می زنم سر تک تک اون کسایی که ۲-۳ ساله همیشه براشون سنگ صبور بودم..کجان؟

فکر چی اند؟فکر چی اند؟گاهی می خوام انگشت بزنم ته حلقم و بالا بیارم رو کل عالم هستی!

قهوه

آخ که هیچی اندازه یه قهوه ی داغ که یه تیکه شکلات انداختی تهش، لم دادی جلو پنجره و داغ داغ آروم آروم ازش می خوری نمی چسبه..

 

بوی داغ قهوه زیر دماغم،کلی خاطره که تند و تند رد می شن..گوشه ی یه کافی شاپ دنج،توی سرمای خشک پاییزی..دوس دارم یه بار تنها برم اونجا و بشینم بشینم بشینم تا بندازنم بیرون..

چه حس عجیبی ..چه حس های عجیبی دارم اینروز ها..می دونم مشکل چیه مشکل اینه که خوب خودم رو نمی شناسم..چه حس عجیبی..مث همون نگاهه عجیبه..

 

بوی داغ قهوه..

حس دلتنگی ای که خواهد موند.. حس دلتنگی ای که خواهد موند..